یک روز در خانه شریعتی

امروز دوشنبه بود 10 آدر سال 82

نمی‌دونید چه حسی داره وقتی می‌خوای مهمونی خونه کسی بری که شبا کتاباشو بلند بلند می‌خونی یه جوری که صدای اهل خونه بلند می‌شه

اینکه می‌خوای خونه کسی بری که بعد از سالها لب به سخن گشوده کسی که به قول خودش از بس سیریشبازی دراوردم به این گفت‌وگو راضی شد

فکر کنم 3 ماهی شد که هر روز 2 بار زنک می‌زدم خونشون و پیام می‌گذاشتم

تلفن دم دست سردبیر بود اون می‌دید که روزانه چه جوری پی‌گیر بودم تا اینکه دیدم صدازد خانم جدیدی بیا شریعت‌رضوی

راستش اون موقع موبایل نداشتم

گوشی رو برداشتم و سلام کردم خیلی سرد جواب داد و گفت خانم شما چقدر سیریشین عذرخواهی کردم و بعد از یه ربع تو بمیری من بمیرم با این شرط که زیاد اذیتش نکنم اجازه داد برم خونشون

از گل فروشی برکه نرسیده به تجریش گل خریدم و با بچه‌های فیلمبردار رفتیم خونشون

اونروز سوسن شریعتی هم خونه بود که بعد از مدتی به جمع ما پیوست اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم که خانمی که اونجور سرد جوابم رو داده‌بود اونقدر دلسوز و مهربون پذیرای ما باشه بالاخره نهار خوردیم وبعد از یه روز قشنگ کاری برگشتیم می‌تونید عکسهاش رو تو لینک ایسنا ببینید راستی متن خبر هم هست

 

 

 

 

/ 1 نظر / 87 بازدید
یک بیننده

سلام لطفا میشه این موزیک بیکلام که رو وبلاگتون گذاشتین رو برام ایمیل کنید. ایمیلم رو براتون گذاشتم. ممنونم