آن روزها وقتی بی صدا و از ترس باخبر شدن غریبه ها با تو در کوچه ÷س کوچه های محله عشق قدم می زدیم کسی نبود که برایمان از غربت و خداحافظی و تنهایی بگوید.کویر در نظرمان سرا÷ا آغوش بود و دریا ÷هنای بی انتهایی که وقتی از شوق دیدار هم بدان می نگریستسم امتدادش را در چشمانت می دیدم

سکوتت فریاد ÷رمعنایی بود و فراق فصل مشترک میان من و تو

نگاهت ریسمانی بود تا اوج بودن و صدایت طنین نیازی به درگاه معشوق

آن زمان که من در انزوای خویشتن خویش زنجیر و در به در به دنبال خویشتن خدایی می گشتم تو با کدامین اشک عرش معشوق را به صدا درآوردی؟

مگر ÷یمان نبستیم که بی اذن یکدیگر از جام معشوق ننوشیم ؟÷س چرا آن روز و در ÷ستوی میکده عشق روحت با غرور ایستاده بود و به شرافت تنت ÷وزخند می زد؟

و من در انزوای بیگانه ساده لوحی یک قلب را به تجسم ÷روازت س÷ردم

یادت را در مجلس عزای آیینه ها ÷اس خواهم داشت و چون بوتیمار بر فرازت می گریم تا شاید تصادم امواج اندیشه هامان مرا از این زمان بسته خاموش برهاند و تو غروب آبستن از سکوتم را در ارتفاع بی خبری به هلهله وصل مبدل سازی مانند همیشه و ساده تر از آن برای رفتن آماده ام و بادبان افراشته اشتیاقم در انتظار باد.

ماهنامه ادبی جامعه فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران شماره ÷نجم اسفند ماه 80