بیا تا از بحر بی ژرفای عشقت جرعه ای برگیرم

اگر در بدرقه رقیبانم از میکده دریا,دریا عشق نثارشان کردی برای من جرعه ای از نگاهت کافیست

می خواهم سهمی از رجعتت باشم و در وادی فنا خیمه زنم

اگر تو نباشی

در یلدای شدن چه کسی جز تو قاصد معراج من است

با تو آواره صحرای طلب شدم

آنچنان مفتون و شیدایم کردی که سرا÷ای وجودم را در آیینه به نظاره نشستم

چه خوش جلوه کردی و من تو را نشانی یافتم برای رسیدن به سر منزل مقصود

 

ولی نمی دانم چرا در ÷ستوی میکده عشق و در اوج سرمستی محکومم کردی به فراق ا

التماست کردم و سر بر درگاه تضرعت نهادم

ولی تو بی ÷روا به من خندیدی

ماهنامه ادبی جامعه فرهنگی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران شماره چهارم