آشنایی با نیما یوشیج

در سال ۱۳۲۵، شاملو که هنوز به عنوان شاعری نوپرداز شناخته نمی‌‏شد با نیما یوشیج، پدر شعر نو فارسی آشنا می‌گردد. او تصویر نیمایوشیج، نقاشی‏ رسام ارژنگی و شعر ناقوس، سروده‏ نیما را در روزنامه‏ «پولاد» می‌‏بیند و اندکی پس از آن، رابطه ‏ای ادبی میان آن‏ دو شکل می‌‏گیرد. شاملو می‌گوید:

«نشانی‏ اش را پیدا کردم رفتم درِ خانه‏ اش را زدم. دیدم مردی با همان قیافه که رسام ارژنگی کشیده بود آمد دمِ در. به او گفتم استاد، اسم من فلان است، شما را دوست دارم و آمده ‏ام به شاگردی‏تان. فهمید کلک نمی‌‏زنم. در من صمیمیتی یافته بود که آن را کاملاً درک می‌کرد. دیگر غالباً من مزاحم این مرد بودم و بدون این‏که فکر کنم دارم وقتش را تلف می‌کنم، تقریباً هر روز پیش نیما بودم.» این آشنایی که باعث به وجود آمدن رابطه‏ ای عاطفی و خانوادگی میان آن‏ها گشته بود، تا سال‏ها ادامه پیدا می‌یابد. در ۱۴ خرداد ۱۳۳۰، نیما یوشیج با نوشتن یادداشتی برای شاملو و هدیه‏ جلدی از کتاب «افسانه» از او قدردانی می‌کند:

«عزیز من، این چند کلمه را برای این می‌نویسم که این یک جلد افسانه از من، در پیش شما یادگاری باشد. شما واردترین کس به کار من و روحیه من هستید و با جرأتی که التهاب و قدرتِ رؤیت لازم دارد، واردید...»[در این سال‏ها، او به گفته‏ خود، تحت تأثیر نیما و نوآوری‏های او در شعر بوده‌است و در کتاب‏هایی که به چاپ رسانید، شعرهای بسیاری در قالب نیمایی می‌سراید. او به قصد معرفی شعر نیما، دست به انتشار مجلات کوچک مقطعی (چون سخن نو، هنر نو (ساعت ۴ بعد از ظهرروزنه، راد، آهنگ صبح و... زد؛ اما پس از آشنایی‏ شاملو با فریدون رهنما و انتشار دفتر شعر «قطع‏نامه»، مسیر شاعری‏ او به گونه ‏ای دیگر رقم می‌‏خورد